است.”(سيدحسيني1358، 11-12)
ميتوان از ارسطو به عنوان نخستين کسي ياد کرد که از ژانر سخن گفته است.
“سخن ما دربار? شعر است و انواع آن است و اينکه خاصيت هر يک از آن انواع چيست و افسان? شعر را چگونه بايد ساخت تا شعر خوب باشد.”(ارسطو 1382: 113)
ژانر ناظر بر معني وفرم4 (صورت) است و گونه متن را مشخص ميکند.
“هر ژانر به مجموعهاي از ويژگيهاي مشترکي اشاره دارد که دستهبندي اَشکال گوناگون بيان هنري يا محصول فرهنگي را امکانپذير ميکند. مثلاً ژانر رمان بر مجموعهاي از متون اشاره دارد که همهگي با تعريف پاي? آنچه يک رمان را ميسازد سازگارند.”(ادگار 1387: 165)
در واقع ژانر بر معني تکيه دارد، اما معنايي که براي افاده خود به فرم يا فرمهاي خاصي نيازمند است.
اما به سراغ سبک که ميرويم به حيط? محدودتري روبرو هستيم اساساً با پديدهاي برخورد داريم که براي هر نويسنده(شخص) منحصر به فرد است.
“سبک معاني متعدد يا رگههاي معنايي فراواني دارد. تداعي سبک با مد، يا مدل يک لباس(آيا شيک و باب روز هست يا نه)، و يا با شيو? اجراي يک قطع? موسيقي(آيا فرد ميتواند به سبک خاص خود قطعهاي را اجرا کند) را در نظر بگيريد. اين نمونهها از سويي حکايت از بار ارزشي سبک دارند که بر اساس آن سبک به يک ارزش زيباشناختي مرجح اشاره دارد، و از سوي ديگر، بر مفهومي خنثي دلالت ميکنند که آن سبک ترکيب معناداري از اجزاست.”(همان: 169)
مطالب بالا از آن جهت ذکر شدتا بتوانيم جايگاه رمانس را در ميان آنها بيابيم. با توجه به تعاريفي که ارائه شد رمانس يک ژانر ادبي است. زيرا رمانس بيشتر بر محتوا تاکيد دارد که شکل و ساختار از آن منتج ميشود. رمانس که توامان داستانهاي عاشقانه و حکايتهاي غريب را شامل ميگردد، براي رسيدن به اين هدف از فرم و ساختار ويژهاي تبعيت ميکند که بررسي آن از بخشهاي مهم اين نوشته خواهد بود.
زماني که از پديدهاي همچون رمانس حرف ميزنيم که تاريخچهاي بسيار مطول دارد در اصل از يک سنت صحبت ميکنيم. سنتي در ادبيات منثور.
“در اوايل قرون وسطي رمانس بر زبانهاي جديد بومي دلالت ميکرد و اين زبان ها را از زبان لاتين که در مکتب و مدرسه آموخته ميشد متمايز ميگردانيد. بدين ترتيب enromancier و romanar به معني ترجمه يا تأليف کتاب به زبان هاي بومي به کار ميرفت و اين گونه کتابها رمانز، رمان يا رمانس ناميده ميشدند. براي مثال در زبان فرانسوي کهن کلمه رمان هم براي توصيف رمانسي باوقار به کار ميرفت که به نظم سروده شده بود و هم براي ناميدن يک داستان عامه پسند. طولي نکشيد که ويژگيهاي شاخص اين قصههاي مبتني بر عشق، ماجراجويي و هوس بازيهاي خيال با اين کلمه پيوند يافت و کلمه رمان تداعيگر همه اين خصوصيات گرديد.” (فورست 25:1375)
آنچه اين روزها به عنوان رمانس شناخته ميشود بيشتر به داستانهاي عاشقانه و پراحساس اطلاق ميشود. اين ديدگاه را ميتوان در مجلات و روزنامهها به وضوح مشاهده کرد. با سيطر? بي چون و چراي سينما به عنوان رسانه غالب بر زندگي انسان معاصر تعابير و اصطلاحات ادبيات به سمت اين رسانه عظيم کشيده شد. رمانس نيز از اين قاعده مستثني نشد. اين روزها در تارنما(سايت)ها و مجلات سينمايي اين اصطلاح در مورد سريالها يا فيلمهايي که بر روي روابط عاشقانه متمرکزند، به کار ميرود. اما اين مسئله نه به طور کامل صحيح است و نه به صورت کامل اشتباه. به طور قطع انحراف قابل توجهي از تعريفي که قرنها در مورد رمانس به کار رفته و آنچه امروزه به عنوان رمانس مطرح است، وجود دارد.
با خود گفتم که
اين تفنني است برتر از بازي و نرد
کتاب از اسماري مملو بود
که بزرگان از باستان
آن زمانها که انسان هنوز به طبيعت عاشق بود
روايتشان ميکرد
و ديگر شاعران
به چهار ميخ قافيه ميکشيدندش
براي خواندن و يه ياد آوردن
و اين کتاب چيزي نميگفت
جز از شاهان و ملکهها
و بسياري چيزهاي خرد ديگر
من در آن داستاني يافتم
که گويي از عجايب بود
اين قطعه از چاوسه به خوبي چند ويژگي مهم رمانس را بيان ميکند و شايد مهمتر از همه رابطهاش را با خواننده توصيف ميکند. به واژهها و ترکيباتي همچون تفنن، از باستان، انسان عاشق طبيعت، شاهان و ملکهها و از همه درخشانتر به ترکيب “گويي از عجايب” توجه کنيد. اينها همگي از ويژگيهاي رمانس است.
“رمانس گذشته يا به لحاظ اجتماعي، خيلي دور را فرا ميخواند که در اينجا همان دنياي شکوهمند عهد کهن و رها از قيد مذهب است، دنيايي که خود از جهان بزرگان که از باستان قصههاي آن را به نظم ميآورند، جداست. جهاني که از خود نويسنده بيشتر دور است چرا که اثر ادبي او با دو بار ترجمه و تأويل روبرو ميشود. آثار کهن مرجع مهمي براي داستانهاي عشق درباري بود. سي اس لوئيس در کتاب حکايت عشق به اين تناقض اشاره ميکند که چگونه اويد در هر عشق ورزي تظاهر به مهم جلوه دادن چيزي ميکند که جامعه زمان وي آن را مبتذل به شمار ميآورد. عشق جنسي نويسندگان قرون وسطي آن را با جديتي راستين و تا حدي مقدس گونه به کار ميگيرند. رمانس معمولاً از داستانهاي معروفي استفاده ميکند که شناخت ما از آن دلگرم کننده است و امکان ارائه تلميح آميز و هوشمندانه آنها را فراهم ميسازد. منابع کهن رمانس به تجربه زمان معاصر نزديک ميشوند. زيرا اين داستانها عمدتاً پر از شخصيتهايي است که احساسات و روابط آنها دقيقاً نشان داده شده و با جزئيات احساس برانگيز فراواني توصيف شدهاند.”(بير 5:1379)
فضاي داستانهايي که رمانس در آنها شکل ميگيرد جهاني اشرافي و به نوعي آرماني است که تمامي شخصيتهاي آن پادشاهان و ملکهها هستند. اما در رمانس همچون خيال، پادشاهان و ملکهها، امکان بروز انسانها هستند.
“شکوه و جلالشان آنها را جهاني و همگاني ميسازد. آنها حس قدرت نامحدود ما را دوباره زنده ميکنند، احساس قدرتي که گرچه تجربه بزرگسالي پي در پي بر آن ميتازد، حتي پس از کودکي نيز در اعماق شخصيت ما به حيات خود ادامه ميدهند.” (همان :6)
قبلتر به ارتباط رمانس با خواننده اشاره کرديم؛ اين ارتباط را ميتوان از زاويهاي ديگر هم مورد ارزيابي قرارداد. يعني از جايي که ارتباط داستان با زندگي را بيابيم. در اين شکل تمرکز بر تأثيرگذاري نيست، بلکه بحث بر نوع تحريک احساس يا ادراک است. در اصل بايد اين گونه نگاه شود که آنچه خوانده ميشود، چه نسبتي با خيال، واقعيت و عينيت پيدا ميکند. نمودار زير تا حدودي راهگشاست.
تاريخ واقعگرايي رمانس تخيل

در نمودار بالا واقع گرايي و رمانس اسامي است که بر دو نوع ارتباط داستان و زندگي گذاشته است؛ در واقع دو نقطه ميان خيالپردازي و تاريخ. البته نبايد اين گونه تصور شود که منظور از تاريخ چيزي شبيه به حقيقت است. بلکه تاريخ را صرفاً به عنوان تاريخ يعني آنچه اتفاق افتاده است و امکان تغيير در آن وجود ندارد. در ادامه بايد متذکر شد اين موضوع نبايد با تحريف يا دستکاري تاريخ و رياضي خواندن تاريخ اشتباه گرفته شود.
در واقع ما با ادراک سر و کار داريم. فرد واقعگرا تأثيرات خود را از جهان عرضه ميدارد. برخي از واژهها و تأثيرات صناعي ديگرش با اصحاب علوم اجتماعي بويژه روانشناسان و جامعهشناسان مشترک است. نويسنده واقعگرا همواره بر آن است تا خواننده احساس کند که امور واقع چگونهاند، اما فکر ميکند که با ساختاري بر ساخته از شخصيت و واقعه بهتر ميتواند حق مطلب را در مورد چگونگي امور واقع ادا کند تا آنکه بخواهد به طور مستقيم از واقعيت نسخه بردارد. حقيقتي که نوسنده واقعگرا ارائه ميدهد اندکي کليتر و نوعيتر از امر واقعي است که گزارشگر عرضه ميدارد. ممکن است جاندارتر و به يادماندنيتر هم باشد.
“در رمانس با وهم سر و کار داريم. رمانس نويس بيشتر انديشههايش را درباره جهان عرضه ميدارد تا تأثيراتش را از آن. جهان متعارف از فاصلهاي دورتر ديده ميشود و شکل و رنگ آن عمدتاً با عدسيها و فيلترهاي فلسفه و خيال تغيير کرده است. در جهان رمانس به انديشهها امکان داده ميشود تا به رقص درآيند بيآنکه دادههاي حواس چندان دست و پايشان را ببندند. با اين همه هر چند در رمانس آنچه هست اغلب جايش را به آنچه بايد باشد يا ميشد باشد ميدهد اما بايد و ميشد هميشه تلويحاً آنچه هست را منتقل ميکنند چون دگرگون شده همان هستند.” (اسکولز 11:1377)
آنچه را ميتوان به طور کلي از اين سخن نتيجهگيري کرد اين است که در رمانس ارتباط از شکلي به وجود ميآيد که قابل تجربه نيست. ولي انگار هر خواننده حداقل يکبار آن را در خود و دور از جهان محسوسات لمس کرده است.
جهاني که با آنچه بايد باشد و يا ميشد باشد ساخته ميشود، به نوعي با آرمان و جهان آرماني سر و کار دارد. در اينجا از آرمان در مفهوم کلي آن سخن ميگوييم. زيرا که آرمان در نظر همواره جنبهاي مثبت و والا را همراه خود دارد. اما آرماني که اکنون در موردش صحبت ميکنيم جهاني را به وجود ميآورد که انسان خود را صرفاً کامل ميبيند و در اين کامل ديدن ميتواند جنبههايي خنثي و يا منفي را متصور شد. اين موضوع باعث ميشود تا اثر مأمني باشد براي وهم، وهمي که ميتواند با واقعيت نسبت داشته باشد، نسبتي در درون خواننده.
جداي مسائلي که ذکر شد رمانس واقعيتر از خيالپردازي و تاريخ واقعيتر از واقع گرايي است. اسکولز اين مطلب را بدين شکل مطرح ميکند:
“واقع گرايي و رمانس صد در صد متفاوت نيستند. برخي مشخصات مشترک دارند. خود واقعگرايي از تاريخ يا روزنامه نگاري رمانتيکتر است (آخر واقعيت که نيست، واقع گرايي است). و رمانس واقعگرايانه تر از خيالپرداري است. بسياري از آثار بزرگ داستاني آميزههايي غني و پيچيده از رمانس و واقع گرايياند. در واقع ميتوان گفت بزرگترين آثار آنهايي هستند که از عهده آميزش ادراک نويسنده واقعگرا و هم نويسنده رمانس به خوبي برآمدهاند و جهانهايي داستاني به ما عرضه داشتهاند که به ادراک ما از آنچه واقعاً هست بسيار نزديکاند، اما چنان با مهارت شکل دادهاند که ما را بيش از پيش به امکانات معنيدار هستي آگاه ميسازند.” (همان11-12 )
مطالبي که تا کنون مطرح شد تا حدودي مرزبنديهاي رمانس را معين ميسازد. اما اين حدود در عين لازم بودن کافي نيستند و براي يافتن سرزميني معين براي رمانس به مرزبندي هاي مشخصتري احتياج داريم.
“رمان واقعگرايانه است و رمانس شاعرانه و حماسي، که اکنون ميتوان آن را اسطورهاي هم نام نهاد. ان رد کليف، سروالتراسکات و هاوثورن رمانس نويسند، وفني برني، جين اولتن، آنتوني ترالپ و جورج گيسينگ رمان نويس. اين دو نوع که در قطبند نشان دهنده ميراث دوگانه روايت منثور هستند. رمان از شکل هايي روايي غيرافسانهاي سرچشمه گرفته است – از نامه ، روزنامه، خاطره، زندگي نامه و تاريخ – يعني از آنچه مستند است مايه گرفته و از لحاظ سبکي بر جزئيات نمايشي يا تقليد ، به معني اخص، تکيه ميکند. برعکس، رمانس که ادامه حماسه يا رومانس قرون وسطايي (که انطباق جزئيات با واقعيت را ناديده مي گيرد) است با واقعيتي بالاتر و نفسانياتي عميق تر سرو کار دارد. هاوثورن مي نويسد: وقتي نويسندهاي اثر خود را رمانس مينامد واضح است که در انتخاب روش و مواد خود آزادي بيشتري طلب ميکند. اگر رمانسي به زمان ماضي نوشته شود به اين قصد نيست که گذشته به دقت توصيف گردد، بلکه به قول هاوثورن، براي اين است که ميخواهد محدودهاي شاعرانه، که در آن واقعيتها اهميت چنداني ندارند، ايجاد کند.”(ولک1382: 246-247)
در آراي ولک بايد کمي دقت بيشتر بکار برد زيرا در برخي از موارد نوعي تک سويه نگري وجود دارد. وي رمان و رمانس را دو قطب متفاوت که از دو ميراث مختلف سرچشمه ميگيرند، مطرح ميکند

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید