در او نمود مييابد که در موسم پاييز ميميرد يا به وقت بهار احيا ميگردد.]…[
6-]…[ آنچنان که در نوشت? اشپنگلر زندگي متمدن در دور ارگانيک رشد و بلوغ و اضمحلال و مرگ مستحيل ميشود و به صورت فرد ديگري باز زاده ميشود. مضامين عصر طلايي يا قهرماني در گذشته، هزاره در آينده و]…[ متعلق به اين عرصه است.
7- سمبوليسم آب هم دور خاص خود را دارد، از باران تا چشمهسار و از چشمهسار و چشمه تا جويبار و رود گرفته تا رود تا دريا يا برف زمستاني و بازگشت مجدد.”(همان:192-193)
از آنچه به تفسير از فراي نقل کرديم پيداست اين سمبولها معمولاً به چهار مرحل? اصلي تقسيم بندي ميشوند، چهارفصل سال يا چهار بخش زندگي(تولد، بلوغ، پيري و مرگ).
اما نظريات فراي منتقداني نيز دارد که از آن جمله ميتوان به مقال? هميلتون اشاره کرد:
“در دو صفح? بعد هفت مقول? تصاوير، هفت(شکل متفاوت مبتني بر حرکت دوراني يا دايرهوار) تلقي ميشود. حتي اگر بتوان اين مقولات را نحوي از حرکت دانست، باز نظم طبيعت است که اين حرکات را نمايش ميدهد، نه فن قياس با طبيعت. اين صفحات، ميان انواع حرکت در عالم الهي و عالم آتش(که در هر دو خداي خورشيد ظاهر ميشود) تمايز آشکار صورت نميگيرد؛ نيز اين ادعا که ضرباهنگ زندگي انسان(وقتي خورشيد ميخوابد ليبيدوي غولآسا بيدار ميشود) توصيفي اهريمني است از خواب؛ و اين نکته در مورد ميزان طول عمر سگان که ميگويد(در ادبيات، همچون زندگي به ندرت ميتوان حيواني دستآموز و خانگي يافت که دور? عمر خود را با آرامش بزيد و سرانجام دارفاني را وداع گويد) بيشتر شايست? نشريات دامپزشکي است؛ و عجيب است که ششمين مقوله، يعني عالم جمادات، با عنوان زندگي متمدن نامگذاري شده است.” (هميلتون1377: 72)
نقد هميلتون که به آن اشاره شد-و ادامه باز هم به آن بازخواهيم گشت- در نگاه اول بسيار صحيح و منطقي است اما شايد آنچه در اين نقد در نظر نيامده، ريشههاي نگاه فراي به ادبيات است. البته در ادامه مقاله هميلتون به اين نکته اشاره ميکند و از نظريات فراي به عنوان مکاشفه ياد ميکند. دليل اين برخورد را ميتوان در استفاده فراي از اصطلاح کيهانشناسي دانست.
“زيرا روشن است که صورت کيهانشناسي به صورت شعر وشاعري بسيار نزديکتر است و چنين مينمايد که چه بسا کيهانشناسيِ متقارن شاخهاي از اسطوره باشد. اگر چنين باشد، آن وقت مانند اسطوره اصل ساختاري شعر خواهد بود، در حاليکه در مدار علم، کيهانشناسي متقارن دقيقاً مصداق گفت? فرانسيس بيکن دربار? آن خواهد بود که گفته است بت تئاتر است. پس جملگي دنياي شبه علميِ سه روح و چهار خلط و پنج عنصر و هفت سياره و نه کره و دوازده نشان? منطقهالبروج و غير آن در واقع دستور زبان صورخيال ادبي متعلق باشد، همچنان که در عمل چنين است. از مدتها پيش معلوم کردهاند که جهان بطلميوس براي سمبوليسم، و يگانگيها و تداعيها و ارتباطهايي که لازم? سمبوليسم است، چارچوبي بهتر از جهان کوپرنيکي به دست ميدهد. شايد گذشته از فراهم آوردن چارچوب سمبولهاي شعري، خود نيز سمبول شعري باشد، دست کم، پس از فرو نهادن اعتبار علمي، سمبول شعري گردد. نمونهاش هم اساطير کلاسيک است که پس از فروبستن سروشان، يکسره شعري گرديد.”(فراي 1377: 194-195)
فراي به طور پيوسته در تلاش است تا آنچه را به عنوان پاي? ايده و نظري? خود معرفي ميکند در چارچوب مشخصي جاي دهد و به سرعت از آن بگذرد و به بحث اصلي خود يعني ميتوسها برسد. نمونه بالا به خوبي شيو? گسترش ايده از طرف او را نشان ميدهد. وي کيهانشناسي متقارن را شاخهاي از اسطوره ميداند و از همين رهيافت تمام مظاهر آن را به همين شکل تفسير ميکند.
در ادامه به دو سير بنيادي روايت اشاره ميکند:
“…و بگوييم در روايت دو سير بنيادي وجود دارد که يکي سير دوري است در محدود? نظم طبيعت، و ديگري سير ديالکتيکي است که از نظم طبيعت دور ميشود و وارد دنياي برين بهشتي ميگردد.(سير به دنياي دوزخي در حکم نوادر است و دليلش هم اين است که چرخش بي وقفه در محدود? نظم طبيعت فينفسه دوزخي است.)”(همان: 195)
دو نکته در نقل قول بالا حائز اهميت است. اول اينکه اين دو سير را نبايد دو سير کاملاً متفاوت و متضاد در نظر گرفت، بلکه بايد توجه داشت اين دو سير به نوعي مکمل هستند و در کنار هم يک کل را ميسازند. نکت? دوم در مورد سير به دنياي دوزخ است، برخي منتقدان همچون هميلتون تنها بخش اول جمله معترض? فراي يعني نوادر را در مورد اين سير مدنظر قرار ميدهند و آن را در تضاد با الگوي اصلي فراي معرفي ميکنند و اين در حالي است که اگر به بخش دوم توجه شود، چنين ايرادي از پايه اشتباه است و به نظريات فراي وارد نيست.
در ادام? کتاب تحليل نقد، فراي الگوي خود را که در نمودار 2 توضيح داديم بدين شکل شرح ميدهد:
“نيم? بالاي دور طبيعي، دنياي رمانس و قياس معصوميت است. نيم? پاييني هم دنياي رئاليسم و قياس تجربه است. پس سير اسطورهاي چهارگون? اصلي دارد: در محدود? رمانس، در محدود? تجربه، پايين و بالا. سير فروسو سير تراژيک است و چرخ سرنوشت از معصوميت فروميافتد و به سمت نقص تراژيک و از سمت نقص تراژيک به سمت فاجعه ميرود. سير برسو سير کميک است، يعني سير از گرههاي کور به پايان خوش و فرض مبني بر معصوميتِ سپسي که در آن هر کسي مادامالعمر به خوبي و خوشي زندگي ميکند.”(همان:195)
اگر بار ديگر به نمودار 2 باز گرديم به روشني ميتوانيم اين چرخه و سمت و سو وسير آن پي ببريم. آنچه فراي در نظر دارد گونهها نيستند، بلکه حال و هواي اثري است که خوانده ميشود. مثلاً اگر ميگوييم آنچه ميخواني تراژدي است، به معني اين نيست که نمايشنامهاي از يونان باستان را مورد مطالعه قرار دادهايم و منظور نظر ساختار و فضاي اثر است.
“به اين ترتيب، در روايت مکتوب چهار عنصر ماقبلِ انواع ادبي داريم که من آنها را ميتوس يا طرح نوعي7 مينامم. اگر تجرب? خود را از ميتوسها در نظر بگيريم، پي ميبريم که دو جفت متضاد را تشکيل ميدهند. تراژدي و کمدي به جاي اينکه درهم بياميزند با هم تضاد دارند. رمانس و تهکّم(رئاليسم) نيز،که به ترتيب طلايهدار آرماني و واقعياند، چنين هستند. از سوي ديگر، کمدي در يک قطب با هزل درميآميزد و در قطب ديگر با رمانس. رمانس چه بسا که کميک يا تراژيک باشد. دامن? تراژيک هم از رمانسِ برتر تا رئاليسمِ تلخ و تهکمي کشيده ميشود.”(همان: 196)
فراي در ادام? بحث به توضيح چهار ميتوس ميرسد؛ ميتوس بهار: کمدي، ميتوس تابستان: رمانس، ميتوس پاييز: تراژدي، ميتوس زمستان: طنز و هزل. در اينجا به طور خلاصه به سه ميتوس بهار، پاييز و زمستان ميپردازيم و در بخشي ديگر ميتوس تابستان يا رمانس را مورد مطالعه قرار ميدهيم. قابل ذکر است هدف از ارائ? اين سه ميتوس دادن طرحي از فضاي ذهني فراي ميباشد.

ميتوس بهار: کمدي
کمدي اصطلاحي است که تا حدودي همه با آن آشنا هستند. از طرفي کمدي فرمي ادبي نسبتاً قابل فهم است که بيش از هر جايي در درام کاربرد داشته و آن هم نمايشنامهاي با حضورکاراکترهاي مستعمل است که در جريانش مشکلي بايد حل و فصل شود. کمدي پايان شاد دارد و اغلب با جشني جمعي نظير عيد يا عروسي تمام ميشود. اين نکته را نبايد فراموش کرد که همه توقع دارند کمدي بامزه باشد، در واقع به نوعي طناز باشد و در کنار اين در طول عمل کمدي کسي کشته نشود. اما اين تعريف و به خصوص بند آخر آن تا حدود زيادي وابسته به تاريخ کمدي است و نميتوان آن را به تمام دورانها تعميم داد. اما مسال? بسيار مهم اين است که به کمدي تنها به عنوان يک فرم ادبي نگاه نميکنيم و در آن موارد تاثيرگذار ديگري هم وجود دارند.
“درست است که سنت ادبي ديرپايي به نام “کمدي” وجود دارد، ولي “کميک” حال و هوا يا لحني از نوشتن است که خودش را در رسانهها، ژانرها و فرمهاي متعددي ابراز ميکند که لزوماً مترادف با کمدي نيستند.” (استات1389: 18)

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید