تأخیر در ایجاد تعهد در ازدواج اغلب با موارد زیر همراه است: داشتن دوستان متعهد، افزایش هویت شخصی بیشتر و نیاز به زمان بیشتر برای ایجاد عادت‌ها و سلایقی که برای فرد منحصر به فرد هستند، یعنی، تمامی تجاربی که ممکن است منجر به ایجاد دشواری‌هایی جهت کنار آمدن و الویت‌بندی دیگران نسبت به خود و محتویات کلیدی برای ازدواج و روابط سالم شود.
به طور کلی تفاوت‌های قابل ملاحظه‌ای در ویژگی‌های آمادگی ازدواج جوانان و ویژگی‌های بلوغ وجود دارد (آرنت، 1997؛ نلسون و باری80، 2005؛ به نقل از کارول و همكاران، 2009). جوانان برای رسیدن به بلوغ ارتباطی (توانايي‌هاي درون فردی و میان فردی)، تواناییهای خانوادگی و ویژگی‌های مربوط به آمادگی برای ازدواج، الویت بالایی قائل بودند. بلوغ از اولین مراحل زندگی است که ایجاد آمادگی برای ازدواج در آن شکل مي‌گيرد و باید مورد مطالعه قرار بگیرد، زیرا اکثر جوانان در این دوره برای ازدواج آینده‌ی خود برنامه‌ریزی می‌كنند. در حقیقت جوانان به احتمال زیاد احساسات خود در مورد آمادگی برای ازدواج را در این دوره از زندگی خود شکل می‌دهند و در همین دوره است که تصمیم می‌گیرند چه خصوصیاتی برای ایجاد آمادگی برای ازدواج ضروری و مهم است (تورنتون و یانگ81، 2001؛ به نقل از کارول و همكاران، 2009).
این یافته‌ها بیان می‌کند که روند بالغ شدن اغلب به معنای انتقال از مرحله‌ي مراقبت شدن توسط دیگران (مثل پدر و مادر) به مرحله‌ي توانایی مراقبت از خود است. بنابراین بسیاری از ویژگی‌هایی را که جوانان قبلاً اهمیت کمی به آن می‌دادند (مثل شايستگي‌هاي خانوادگی)، هنگامی که موضوع آمادگی ازدواج به میان می‌آید به آن اهمیت بیشتری می‌دهند (آرنت، 1997؛ نلسون و باری، 2005 ؛ به نقل از کارول و همكاران، 2009).
درک جوانان از رسیدن به بلوغ مي‌تواند در یک فرآیند دو مرحله‌ای، بهتر درک شود. این طور به نظر می‌رسد که بسیاری از جوانان مرحله‌ی اول بلوغ را به عنوان یک دوره‌ي خودمحور می‌بینند که در این دوره آن‌ها از نوجوانی عبور می‌كنند و می‌توانند بر مشغله‌ها و اهداف شخصی از قبیل مدرسه، شغل و پرورش هویت، تمرکز کنند. سپس هنگامی که تعقیب کردن علایقشان به پایان رسید، آن‌ها آمادهي حرکت به مرحله‌ي بعدی می‌شوند که این مرحله، گسترش توانایی‌هایی برای مراقبت از دیگران است. بنابراین آمادگی ازدواج به عنوان مرحله‌ي نهایی بلوغ یا حداقل مرحله‌ي پیشرفته‌ای از بلوغ محسوب مي‌شود (کارول وهمكاران، 2009).

طلاق
يكي از معظلات مهم در زمينه زندگي زناشويي پديدهاي به نام طلاق است كه شيوع روز افزون آن پژوهشگران و نظريهپردازان حوزه خانواده را بر آن داشته كه در مورد علل و عوامل تأثيرگذار بر آن به بررسي و تحقيق بپردازند. طبق تعريف، طلاق فرايندي است كه با تجربه بحران عاطفي هر دو زوج شروع ميشود و با تلاش براي حل تعارض، از طريق وارد شدن به موقعيت جديد و پذيرفتن نقشهاي جديد، خاتمه مييابد. طلاق پديدهی پيچيدهاي است كه عوامل مختلف فردي، اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي و حتي سياسي بر آن تأثيرگذار هستند. عوامل فردي شامل ويژگيهاي ارثي و فيزيولوژيكي، صفات شخصيتي، آموختهها و ويژگيهاي جمعيتشناختي ميباشند. برخي ويژگيهاي شخصیتی، مانند روانرنجوري و سبكهاي دلبستگي معيوب، طرحوارهها، آسيبهاي پايدار و در روابط زناشويي به وجود ميآورند و احتمال بروز طلاق را افزايش ميدهند. همچنين، وجود اختلالات و نابهنجاريهاي رواني يكي ديگر از عوامل آسيبزا در خانواده و زندگي زناشويي محسوب ميشوند. از سوي ديگر، عوامل جمعيت شناختي مانند سن، جنيست، تحصيلات، طبقه اجتماعي- اقتصادي، مدت ازدواج، تعداد فرزندان، وضعيت اشتغال و عواملي مانند آن تأثير گسترده بر روابط زناشويي دارند و تأثيرات چند جانبه اين عوامل به پيچيدگي بيشتر پديده طلاق منجر ميشود (فاتحيزاده، بهجتي اردكاني و نصر اصفهاني، 1384). طلاق در لغت به معناي جدا شدن زن و مرد از يكديگر، رها شدن از قيد نكاح و رهايي از زناشويي است. طلاق در نظامهاي حقوقي غربي دلالت بر انحلال يك رابطه زناشويي رسمي و قانوني دارد، در زماني كه هر دو طرف هنوز در قيد حيات هستند و بعد از وقوع آن ميتوانند بار ديگر ازدواج كنند (ستوده، 1383).

آمار طلاق
متأسفانه امروزه طلاق روبه افزايش است؛ به طوري كه در آمريكا در سال 1965 از بين هر 1000 ازدواج 259 طلاق به چشم ميخورد. در اين كشور، تعداد روابطي كه با طلاق خاتمه يافته است در چهل سال گذشته تقريباً سه برابر شده است. بر اساس شواهدي، نيمي از ازدواجهاي بزرگسالان امروزه به طلاق منجر ميشود. تجربه طلاق والدين در طي دوران كودكي يا نوجواني يكي از عوامل استرسزاي رايج در ايالات متحده و بسياري از كشورهاي ديگر است. در سالهاي اخير ميزان طلاق (نسبت سالانه طلاق به ازدواج) در آمريكا 49% بوده است و حدود نيمي از ازدواجها به طلاق ختم ميشود. اين واقعه روي حدود يك و نيم ميليون كودك و نوجوان در هر سال تأثير ميگذارد. نرخ طلاق در كشورهايي مثل روسيه 65%، در آلمان 56%، در انگليس 54%، در كانادار 49%، و در اسپانيا 43% است (تامپسون و همكاران، 2008). به علاوه، 67% از كودكان استونيايي كمتر از 15 سال با هر دو والدين، 25% با مادر و تنها 1% آنها با پدر خود زندگي ميكنند (هنسون82، 2010).
كيهاننيا (1375، به نقل از ممبینی، 1391) ايران را چهارمين كشور جهان از ميزان طلاق معرفي كرده است. براساس سالنامه آماري كشور در سال 1380، آمار طلاق در
ايران از 7% در سال 1370 به 16% در سال 1388 رسيده است. در سال 1385 در کشور 94039 مورد طلاق و 778291 مورد ازدواج ثبت شده و این میزان در سال 1389 به 137200مورد طلاق و 891627 ازدواج رسیده است (سازمان ثبت احوال کشور، 1391). بر اساس مجموعه آمارهای جمعیتی کشور در استان خوزستان در سال 1390 در مقابل 58623 ازدواج، 6834 طلاق صورت گرفته است (سازمان ثبت احوال کشور، 1391). یعنی در برابر هر 5/8 رویداد ثبت شده ازدواج یک رویداد طلاق ثبت گردیده است. تحقيق در مورد جدايي در جهان و مقايسه آن با افزايش طلاق در ايران آشكار ميسازد كه ميزان طلاق در ايران گرچه نسبت به جداييها در آمريكا و روسيه رقم كمتري را دارا است، ولي نسبت به كشورهاي اروپايي بيشتر است. طبق گزارش اداره كل روابط عمومي سازمان ثبت اسناد كشور، نرخ طلاق در سال 1387، 101113 مورد بوده كه در مقايسه با سال قبل، 11% افزايش داشته است. آمار طلاق در تهران به طور چشمگيري بالا رفته است، به طوري كه در سالهاي اخير 12% افزايش داشته است. هم اكنون در تهران در برابر هر 8/3 ازدواج يك طلاق واقع ميشود.
بيشتر آمار طلاق، هم اكنون در زنها، بين سنين 19 تا 35 سالگي است و آمارها نشان ميدهند كه 72% از طلاقها در اين سنين رخ ميدهد؛ به خصوص سن 21 سالگي براي زنهاي شوهردار از همه سالها خطرناكتر است. در مردها نيز سنين بحراني طلاق بين 21 تا 40 سالگي است. بعد از طلاق حدود 65% از زنها و 70% مردها احتمالاً دوباره ازدواج ميكنند و حدود 50% افرادي كه براي بار دوم ازدواج كردهاند، دوباره طلاق ميگيرند (يانگ و لانگ83، 2007).
نرخ بالاي طلاق در جامعه باعث ترس از ازدواج و اعتماد به نفس پايين در اين امر ميشود. در بيش از چهار دهه گذشته رفتار زناشويي آمريكاييها تغيير قابل توجهي كرده است. افزايش آمار در دهه 1960 و 1970 در اين كشور بالا بوده، اما تا سال 1980 كاهش خفيفي در آمار طلاق به وقوع پيوست. در طول همين مدت، متوسط سن ازدواج اول افزايش قابل ملاحظهاي يافت. به علاوه، بين سالهاي 1965 تا 1998 نسبت زنهاي ازدواج نكرده در اوايل دهه بيست سالگي بيش از دو برابر و نسبت زنهاي ازدواج نكرده در اواخر دهه بيست سالگي بيش از سه برابر بود. تأخير در ازدواج به افزايش تولد فرزندان نامشروع نيز كمك كرده است. تا سال 1999، يك سوم از تمام متولدين، فرزندان نامشروع بودند كه معمولاً با مادر خود زندگي ميكردند. مطالعات نشان ميدهند كه نيمي از كودكان متولد شده در ايالات متحده با يكي از والدين مجرد خود زندگي ميكنند. سؤالي كه در اين باره مطرح ميشود اين است كه چرا زن و مردي كه خارج از ازدواج صاحب فرزند ميشوند، تمايل به ازدواج رسمي و قانوني با طرف مقابل ندارند؟ جواب اين سؤال بدين صورت است كه هزينههاي مالي و عاطفي ناشي از فروپاشي يك رابطه غير ازدواجی پايينتر از هزينههاي طلاق است. طلاق باعث اختلال در خانواده و برچسب نامناسب اجتماعي بيشتري، نسبت به انحلال رابطه غير از ازدواج، ميشود. زوجها ممكن است هزينههاي قانوني و اجتماعي زيادي را به عنوان بخشي از طلاق متحمل شوند (والتر و پيترز84، 2008؛ به نقل از ممبینی، 1391).

اثرات طلاق بر نوجوانان
الف: موضوعات عاطفي
طبق نظريه‌ي آماتو (2001)، كيتسون85 (1992)، ويت و گالاگر86 (2000) والدين طلاق گرفته سختي اقتصادي بيشتري، سطوح فقر بالاتري، سطوح بهزيستي روانشناختي پائين‌تر، شادي كمتر، مشكلات سلامتي بيشتر و خطر از بين رفتن بيشتر را تجربه مي‌كنند. اين بدين علت است كه برخي از بازماندگان طلاق، اغلب به سختي مي‌توانند با تنهايي سازگار شوند، معناي جديدي در زندگي بيابند و منابع جديد عشق و مهرورزي را پيدا كنند و همچنين شامل ايجاد مشكلاتي در بدست آوردن ثبات مالي و تعادل در مراقبت از کودکان با ديگر مسئوليت‌ها به عنوان يك والد مجرد مي‌شود (ممبینی، 1391).
مورگان و كلمن87 (2004) بيان كردند كه معمولاً، همسري كه ديگري را ترك مي‌كند. اغلب بيشترين حس از گناهكار بودن را تجربه مي‌كند، در حالي كه ديگري ممكن است براي پايان دادن به رابطه‌ي زناشويي آماده نباشد. اگرچه اين احساسات نامتعادل براي پايان دادن رابطه‌ي زناشويي ممكن نيست كه در همه‌ي موقعيت‌هاي زناشويي نشان داده شوند چون بستگي به عوامل مختلف از رابطه‌ي زناشويي دارد. گاهي اوقات در ازدواجي كه به پايان رسيده اغلب بعضي از احساسات مانند:‌ فقدان، عصبانيت، امتناع، خجالت، تنهايي، ترك، انكار، افسردگي و اندوه مشاهده مي‌شود.

ب: موضوعات فرزندي پروري
دوران- آيدينتوگ88 (1997؛ به نقل از کاردانی، 1392) بيان كرد كه بعد از طلاق كانون توجه اوليه‌ي والدين بر مشكلاتشان، باعث مي‌شود كه ظرفيت و قابليت آنها تضعيف گردد و از کودکان حمايت كمتري به عمل آيد. عدم توانايي آنها در محافظت كافي از کودکان احساساتي از اضطراب را ايجاد مي‌كند و ممكن است به گسترش يك نگرش منفي از جانب فرزندانشان نسبت به ازدواج مشاركت كنند. فرزندان خانواده‌هاي طلاق نگرفته، ممكن است هنوز هم از روابط نسبتاً ثابت و تغذيه كننده‌ي والدين خود سود ببرند.
ماتومبيني89 (1993؛ به نقل از کاردانی، 1392) بيان مي‌كند كه طلاق با نااميدي، عصبانيت و گاهي اوقات دلشكستگي ارتباط دارد و اغلب پاسخدهي والدين به نيازهاي عاطفي و جسمي فرزندان را از بين مي‌برد. چنين والديني مشكلات در ارتباط با فرزندانشان را تجربه میكنند، با حالت تدافعي به انتقادات پاسخ دهند و از بحث‌هاي مربوط به حل مشكل اجتناب يا كناره‌گيري میكنند و تعارض را حل نمیكنند و براي فرزندان خود عناصري حياتي نیستند. به
نوبه‌ي خود کودکان احساس سردرگمي، بي ميلي و جسارت و گستاخي را در قبال والدين خود تجربه میكنند، زيرا كمبود حمايت در سازگاري با تنش و احساسات منفي مانند: گناه، غم، عصبانيت و ناكامي را احساس مي‌كنند. عدم وجود حمايت بزرگسال در زماني كه به آن نياز است و تنشي كه اغلب حاصل فرايند طلاق است، ممكن است شك و ترديد آنها را نسبت به ازدواج افزايش دهد. علاوه بر اين ممكن است، آنها موقعيت‌هاي كمتري را براي يادگيري مهارت‌هاي اجتماعي مثبت كه روابط نزديك را تسهيل مي‌كند و ثبات بعدي زناشويي را تقويت مي‌كند، داشته باشند و اين به دليل وجود تعارض ممتد بين والدين، قبل از طلاق باشد.
اداره‌ي آمار و سرشماري ايالات متحده (1984؛ به نقل از کاردانی، 1392) بيان كرد كه عوارض طلاق فرزندپروري را هم تحتتأثير قرار مي‌دهد. والدين مجرد، سرگرم مسائل شخصي خود مي‌شوند و به فرزندان خود ميزان

 
دسته بندی : پایان نامه ها

دیدگاهتان را بنویسید