شخصيت را فقط بر حسب يک سازه که آن را “خود” ناميد و اين روزها به خودپنداره66 بيشتر معروف است در نظر گرفت. خودپنداره مجموعه‌اي از عقايد درباره‌ي ماهيت، ويژگي‌هاي منحصر به فرد و رفتار معمول شخص است. خودپنداره شما تصوير ذهني شما از خودتان است، يعني مجموعه‌اي از ادراک خويشتن است. براي مثال خودپنداره مي‌تواند عقايدي از اين قبيل باشد “من آدم آسان‌گيري هستم”، “من خجالتي و موذي‌ام”، “من خوشگلم”، يا “من سخت کوشم”. به عقيده راجرز آدم‌ها از خودپنداره‌شان آگاهند و خودپنداره در ناهشيار آن‌ها پنهان شده است(ويتن، 2002). راجرز براي هماهنگي بين خودپنداره و تجربه‌هاي واقعي زندگي شخص اهميت زيادي قائل بود. او اعتقاد داشت که سلامت رواني ضعيف و ناسازگاري ناشي از ناهمخواني و ناهماهنگي بين خودپنداره و تجربه‌هاي زندگي واقعي است(هافمن و همکاران، 1997).
6ـ2ـ2 نظريه صفات :
برخي از روان‌شناسان به اين نتيجه رسيده‌اند که پژوهش‌هاي جديد شخصيت عمدتاً مي‌بايست بر پايه‌ي صفت قرار داشته باشند. در دهه‌ي 1960 والتر ميشل67 باعث مجادله‌‌اي در روان‌شناسي شد که درباره‌ي تأثير نسبي متغيرهاي شخصي پايدار مثل صفات، نيازها و همچنين تأثير متغيرهاي مربوط به موقعيت بر رفتار بود و اين جر و بحث تا پايان دهه‌ي 1980 ادامه يافت و اغلب روان‌شناسان شخصيت با پذيرش رويکرد تعاملي به اين نتيجه رسيدند که براي تبيين کاملي از ماهيت انسان، صفات شخصي ناپايدار، جنبه‌هاي متغير موقعيت و تعامل بين آنها را بايد در نظر داشت(شولتز و شولتز، 1994).
ـ نظريه‌ صفت آلپورت‌: آلپورت اعتقاد داشت که بهترين شيوه براي درک شخصيت، بررسي يک فرد و سپس مرتب کردن صفت‌هاي شخصيت منحصر به فرد او در يک سلسله مراتب به گونه‌اي است که صفت‌هاي مهم و فراگير در بالا و صفت‌هاي داراي اهميت کمتر در پايين سلسله مراتب قرار گيرند. بدين ترتيب صفت‌ها در سه گروه قرار مي‌گيرند: اصلي، مرکزي و ثانوي. در بالاترين سلسله مراتب آلپورت، صفت‌هاي اصلي قرار دارند. آلپورت معتقد بود که برخي صفت‌هاي شخصيتي نادر افراد، پيرامون يک يا دو ويژگي بنيادين (اصلي) گرد مي‌آيند و اين صفت‌ها تمام يا تقريباً تمام جنبه‌هاي زندگي آنها را تحت تأثير قرار مي‌دهند. بر خلاف تعداد اندکي از افراد که صفت‌هاي اصلي را نشان مي‌دهند، آلپورت بر اين باور بود که هر فردي داراي صفت‌هاي مرکزي است، گرايش‌هاي رفتاري ويژه‌اي که تا اندازه زيادي شاخص فرد محسوب مي‌شوند. هرگاه شما از برخي از دوستانتان بخواهيد که پنج واژه يا بيشتر را که شخصيت شما را توصيف مي‌کند، بنويسند (براي مثال خونگرم، باهوش، جاه‌طلب و…) اين واژه‌ها صفت‌هاي مرکزي شما خواهند بود. بر اساس نظريه آلپورت هر يک از ما صفت‌هاي مرکزي متعددي داريم که به سادگي توسط ديگران شناسايي مي‌شوند. در الگوي آلپورت به غير از موارد ياد شده صفت‌هاي ديگري نيز وجود دارند که صفت‌هاي ثانوي68 ناميده مي‌شوند. صفت‌هاي ثانوي نسبت به صفت‌هاي اصلي يا مرکزي از پايداري و کليت کمتري برخوردارند. علاقه به گردش در هواي آزاد و لذت بردن از فيلم‌هاي خارجي از جمله موارد صفت‌هاي ثانويه هستند(هافمن و همکاران، 1997).

7ـ2ـ2 نظريه ريموند کتل69 :
کتل روش‌هاي تحليل چند متغيري و تحليل عاملي را در مطالعه شخصيت ارائه نمود. اين روش‌ها، روش‌هاي آماري است که به طور هم زمان روابط بين چندين متغير و عامل را بررسي مي‌کند. کتل با بررسي عيني سوابق زندگي فرد و با استفاده از مصاحبه شخصي و اطلاعات پرسش‌نامه‌اي، صفات گوناگوني را شرح داد که نمايانگر واحدهاي اساسي شخصيت هستند. صفات هم زمينه زيستي دارند و هم تحت تأثير محيط و يادگيري هستند. صفات زيستي عبارتند از : جنس، اجتماعي بودن، پرخاشگري و محافظت از والدين. صفات آموخته شده محيطي شامل عقايد فرهنگي نظير کار، مذهب، صميميت، عشق‌ورزي و هويت است(کاپلان و سادوک، 2003). کتل صفت را يک “ساختار رواني” مي‌داند که از مشاهده‌ي رفتار خاص انسان استنباط مي‌شود و مسئول نظم و تداوم اين رفتار است. محور اصلي نظريه‌ي او تمايزي است که بين دو نوع صفات قايل مي‌شود. صفات صوري هستند به صورت عوامل و پديده‌هاي زيربنايي شخصيت فعاليت مي‌کنند و از صفات صوري مي‌توان به آنها پي‌برد. صفات عمقي را تنها با روش تحليل عوامل مي‌توان شناخت. کتل به صفات عمقي اهميت بيشتري مي‌دهد، زيرا آنها را اساس و اصل ساختمان شخصيت مي‌داند. او معتقد است که صفات صوري در اثر ارتباط صفات عمقي با يکديگر حاصل مي‌شوند و نسبت به صفات عمقي پديده‌هاي بي ثبات‌تري هستند. هر صفت عمقي مشخص و واحد، ممکن است محصول عوامل ارثي يا محيطي، يا پيوند آنها باشد در حالي که صفات صوري نتيجه‌ي درآميختن اين عوامل هستند. کتل صفات عمقي را به دو دسته تقسيم مي‌کند: يکي آنها که عوامل ارثي يا ساختمان جسمي را شامل مي‌شود و صفات بدني نام دارد و ديگري آنهايي که ناشي از عوامل محيطي هستند و به آنها صفات شکل گرفته از محيط70 مي‌گويند. صفات را بر اين اساس که خود را به چه صورتي نشان مي‌دهند نيز مي توان به چند دسته تقسيم کرد. به صفاتي که فرد را به سوي هدفي به حرکت در مي‌آورند، صفات پويا71 مي‌گويند. به صفاتي که استعداد، قابليت و تواناي فرد را براي رسيدن به هدفي نشان مي‌دهند، صفات توانشي72 گفته مي‌شود و بالأخره صفاتي که مربوط به ساختمان جسماني مي‌شوند و خصوصياتي مانند انرژي، واکنش عاطفي يا سرعت عکس العمل را نشان مي‌دهند، صفات خلقي نام دارند(شاملو، 1382).

8ـ2ـ2 نظريه هانس آيزنک :
به عقيده آيزنک “شخصيت به مقدار زياد توسط ژن‌هاي فرد تعيين مي‌شود”. در نظريه آيزنک اين که چگونه وراثت به شخصيت مرتبط مي‌شود، تا اندازه‌اي از طريق شرطي‌سازي است. آيزنک مي‌گويد: برخي افراد را راحت‌تر از ديگران مي‌توان شرطي کرد و اين به علت تفاوت‌هاي موجود در عملکرد فيزيولوزيکي آنهاست. اين تنوع در قابليت شرطي‌شدن بر صفات شخصيتي که افراد از طريق فرايندهاي شرطي‌سازي کسب مي‌کنند، تأثير مي‌گذارد(ويتن، 2002). از سوي ديگر، آيزنک دريافت که اکثر شخصيت‌ها را مي‌توان بر حسب دو بعد درون‌گرايي ـ برون‌گرايي و استواري ـ نااستواري توصيف کرد. آيزنک از همان زمان بعد سومي را نيز به نام بهنجاري ـ روان پريشي‌گرايي پيشنهاد کرده بود که به اعتقاد وي با دو بعد اول در تعامل است. شخصيتي که نمره‌ي بالايي در روان پريشي‌گرايي مي‌گيرد رفتاري خصمانه، خود متمرکز بين و ضد اجتماعي دارد و به طور کلي از نظر ديگران عجيب و غريب تلقي مي‌شود(هافمن و همکاران، 1997).

9ـ2ـ2 مدل پنج عاملي صفات شخصيت :
پل کوستا و رابرت مک کري(1995ـ1992ـ1985) نيز از تحليل عاملي براي دستيابي به نظريه صفت جديد ـ نظريه پنج عاملي ـ استفاده کردند(هافمن و همکاران، 1997). آنها معتقدند که اغلب جنبه‌هاي شخصيت از پنج صفت عمده ناشي شده‌اند: روان رنجور‌خويي، برون‌گرايي، گشودگي به تجربه، خوشايندي(مطبوع بودن) و وظيفه شناسي(ويتن، 2002).
اين پنج بعد عمده‌ي شخصيت که اغلب پنج عامل عمده ناميده مي‌شوند در زير توصيف شده‌اند:
گشودگي نسبت به تجربه: افرادي که در اين عامل در سطح بالايي قرار مي‌گيرند خيال پرداز، کنجکاو و گشوده نسبت به افکار تازه و علاقه‌مند به امور فرهنگي هستند. در مقابل افرادي که نمره‌هاي پايين کسب مي‌کنند نسبت‌گرا، واقع بين، داراي علايق محدود و غير‌هنرمندانه هستند.
مسئوليت‌پذيري يا وظيفه شناسي: اين عامل از يک سو با صفت‌هايي مانند مسئوليت، خويشتن‌دار، منظم و موفق و از سوي ديگر با صفت‌هايي مانند غير مسئول، بي‌توجه، تکانشي، تنبل و غير قابل اعتماد در ارتباط است.
برون‌گرايي: اين عامل از يک سو بين افرادي که اجتماعي، خونگرم، پر حرف، خوش‌گذران و عاطفي هستند و از سوي ديگر افراد درون‌گرايي که گوشه‌گير، آرام، منفعل و خود‌دار هستند فرق مي‌گذارد.
توافق‌پذيري يا مطبوع بودن: افرادي که در اين عامل در سطح بالايي قرار مي‌گيرند خوش‌طينت، گرم، نجيب، داراي حس همکاري، خوش‌بين و خيرخواه هستند در حالي که افرادي که در اين عامل نمره‌هاي پاييني مي‌گيرند تحريک‌پذير، اهل بحث و جدل، بي‌رحم، بدگمان، فاقد حس همکاري و کينه‌جو هستند(ويتن، 2002).
روان رنجور‌خويي: افرادي که در سطح بالاي روان رنجور‌خويي قرار مي‌گيرند از نظر هيجاني نا‌استوار و مستعد نا‌امني، اضطراب، احساس گناه، نگراني و نوسان خلق هستند و افرادي که در انتهاي ديگر اين عامل قرار مي‌گيرند از نظر هيجاني استوار، آرام، يکنواخت، آسان‌گير و آسوده هستند(هافمن و همکاران، 1997).
مک کري و کوستا مانند کتل معتقدند که شخصيت را مي‌توان با ارزيابي صفاتي که آن‌ها مشخص کرده‌اند به نحو شايسته‌اي توصيف کرد. ساير پژوهشگران در تحقيقات متعدد از ادعاي آن‌ها حمايت کرده‌اند و مدل پنج عاملي در روان‌شناسي امروزي نظريه‌ي شخصيت مهمي شده است و البته با اين حال تعدادي از نظريه پردازان نيز از اين مدل انتقاد کرده‌اند(ويتن، 2002).

3ـ2 پيـشينه پژوهـش
کبرا هيکل(1388) در پژوهشي با عنوان رابطه بين ويژگي‌هاي شخصيتي و حمايت اجتماع با رضايت شغلي معلمان به اين نتايج دست يافت که از لحاظ مؤلفه‌هاي وجداني بودن، برون‌گرايي و توافق و حمايت اجتماعي با رضايت شغلي ارتباط معناداري وجود دارد اما از لحاظ مؤلفه‌هاي روان‌نژندي و بازبودن با رضايت شغلي ارتباط معناداري وجود ندارد. همچنين تجزيه و تحليل داده‌ها با استفاده از روش رگرسيون چند متغيري نشان داد که بين برون‌گرايي، وجداني بودن، توافق و حمايت اجتماعي با رضايت شغلي معلمان زن شهر اهواز رابطه چندگانه وجود دارد.
با توجه به تحقيقي که صادقيان و جلالي(1387) با عنوان بررسي مقايسه‌اي ويژگي‌هاي شخصيتي خلبانان، پزشکان و معلمان انجام دادند، بر اين اساس، در بين خلبانان ميزان برافراشتگي مقياس‌هاي دروغ پردازي73( L )، هيستري74( HY) از ساير مقياس‌ها بيشتر بود، ضمن اين که برافراشتگي اين مقياس‌ها در بين خلبانان بالاتر از ديگر گروه‌هاي شغلي است. ميزان برافراشتگي مقياس اصلاح ( K ) در بين پزشکان از ساير مقياس‌ها بيشتر بود که برافراشتگي اين مقياس در بين پزشکان بالاتر از ديگر گروه‌هاي شغلي است و معلمان نيز در مقياس‌هاي افسردگي75D ) (، انحراف جامعه ستيزي76( Pd )، ضعف رواني77( Pt )، پارانويا78( Pa ) برافراشتگي نشان دادند.
محمدي(1387) در پژوهش خود با عنوان بررسي و مقايسه بين فرهنگي دو کشور ايران و هند از نظر ويژگي‌هاي شخصيتي و رابطه آن با خشنودي شغلي دبيران دبيرستان‌هاي شهر تهران(ايران) و پونا(هندوستان) نتيجه گرفتند که در بين دبيران ايراني و هندي از لحاظ ويژگي شخصيتي و متغيرهاي شغلي تفاوت معنا داري وجود دارد.
شيرواني(1386) در پژوهشي با عنوان رابطه‌ي بين ويژگي‌هاي شخصيتي و سبک‌هاي تفکر با رضايت زناشويي، به اين نتايج دست يافت که بين پنج ويژگي شخصيت و رضايت زناشويي دبيران رابطه‌ي معنادار و مثبت وجود دارد و از سوي ديگر، تفاوت معناداري در رضايت زناشويي دبيران زن و مرد يافت نشد.
شيرزاد(1386) در پژوهشي با عنوان بررسي و مقايسه‌ي پنج عامل شخصيتي نئو و رضايت زناشويي در معلمان متأهل مقاطع تحصيلي ابتدايي، راهنمايي و متوسطه به نتايجي دست يافت که برخي از آنها در زير آورده شده:
ـ بين معلمان متأهل زن و مرد در سه مقطع ابتدايي، راهنمايي و متوسطه از لحاظ مؤلفه‌هاي شخصيتي (روان نژندگرايي، برون‌گرايي و باز بودن) تفاوت وجود ندارد اما از لحاظ مؤلفه‌هاي شخصيتي(توافق پذيري و وجداني بودن) بين آنها تفاوت وجود دارد. . ـ بين معلمان متأهل زن در سه مقطع ابتدايي، راهنمايي و

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید