رشد مي‌کند و قادر به برنامه ريزي، حل مسئله، استدلال و کنترل نهاد است. در نظام فرويد خود يا خويشتن يعني هدايت هشيار ما از خودمان به عنوان انسان متناظر است. بر خلاف نهاد که به طور کامل در ناهشيار قرار دارد، خود بيشتر در هشيار و نيمه هشيار مستقر است(هافمن و همکاران، 1997). در حالي که خود وظيفه‌اش پرداختن به واقعيت‌هاي عملي است، فرا‌خود عنصر اخلاقي شخصيت، معيار‌هاي اجتماعي مربوط به آنچه درست و غلط است را جذب مي‌کند. افراد در طول زندگي خود مخصوصاً در دوران کودکي درباره‌ي آنچه رفتار خوب و بد را تشکيل مي‌دهد آموزش مي‌بينند. بسياري از هنجارهاي اجتماعي مربوط به اصول اخلاقي سرانجام دروني مي‌شوند. فراخود در حدود سه تا پنج سالگي از خود به وجود مي‌آيد. فراخود در برخي افراد مي‌تواند به طور غير‌منطقي پر توقع باشد و تلاش براي کمال را بطلبد(ويتن، 2002).

2ـ2ـ2 نظريه‌ روان شناسي فردي48 آلفرد آدلر49:
يکي از همکاران فرويد که بعداً از او جدا شد و مکتب روانشناسي فردي را بنياد نهاد آلفرد آدلر بود. آدلر بر خلاف فرويد که به نيروهاي دروني در ساختار شخصيت تأکيد داشت، تأکيد خود را بر عوامل اجتماعي در شکل‌گيري شخصيت متمرکز کرد(کريمي، 1384).
از ويژگي‌هاي اصلي نظريه آدلر مي‌توان به موارد زير اشاره کرد :
1ـ اصل حقارت50: آلفرد آدلر در رشد و توسعه‌ي نظريه‌ي خود، به اين اشاره کرده است که احساس خود‌کم‌بيني يا حقارت در افراد، ناشي از نقص و ضعف جسماني است. احساس خود‌کم‌بيني را در روان‌شناسي احساس حقارت مي‌نامد. آدلر عقيده داشت که همه افراد آدمي داراي احساس حقارت هستند و همين احساس حقارت باعث مي‌شود که مردم در جهت از بين بردن آن و يا در جهت بهتر يا برتر شدن تلاش زيادي را از خود نشان دهند. ولي بايد توجه داشت که اين تلاش، تلاشي رقابت‌انگيز در جهت برتر شدن از ديگران نيست، بلکه تمايل مثبتي است براي غلبه کردن بر نقص‌ها و کمبودهاي خود، تا از اين طريق به تکامل فردي دست يابد(راس، 1386).
2ـ اصل برتري جويي51: آدلر در آغاز کار خود مانند فرويد جنسيت را مهم‌ترين انگيزه‌ي رفتار آدمي مي‌دانست اما به زودي نظر خود را تغيير داد و پرخاشگري را جانشين جنسيت کرد، يعني آدمي را در درجه‌ي اول موجودي پرخاشگر معرفي کرد. پس از چندي اين نظر را نيز تغيير داد و قدرت‌طلبي را جايگزين پرخاشگري کرد. برتري‌جويي در اساس از عقده‌ي حقارت سرچشمه مي‌گيرد و اين دو از يکديگر تفکيک ناپذير نيستند. نکته‌ي جالب اين است که منظور آدلر از برتري‌جويي تسلط و رياست بر ديگران نيست بلکه آن را عاملي براي وحدت بخشيدن به شخصيت مي‌داند، عاملي براي کوشش در بهتر و کامل‌تر شدن شخص و به فعل در آوردن استعدادهاي بالقوه خود و نيز گام برداشتن در راه کمال نفس است. اين انگيزه نه تنها جزء زندگي آدمي بلکه اين زندگي او است و همين انگيزه است که انسان را از هنگام زادن تا واپسين دم زندگي از مرحله‌اي به مرحله ديگر پيش مي‌برد و جنبه اجتماعي او را تقويت مي‌کند(کريمي، 1384).
3ـ شيوه زندگي52: شيوه زندگي بخشي از نظريه‌ي شخصيت آدلر است و در تمام نوشته‌هايش مکرر به کار رفته است و مشخص‌ترين بعد روان‌شناسي فردي است. شخص بر اساس شيوه‌ي زندگي خاص خود ايفاي نقش مي‌کند. در واقع آن کلي است که به اجزاء فرمان مي‌دهد. شيوه‌ي زندگي تعيين کننده‌ي بي‌همتايي شخصيت فرد و ارائه دهنده‌ي انديشه و افکار آدلر است. شيوه‌ي زندگي مهم‌ترين عاملي است که انسان زندگيش را بر اساس آن تنظيم مي‌کند و حرکتش را در جهان و زندگي مشخص مي‌کند. شيوه‌ي زندگي مجموعه‌ي عقايد، طرح‌ها و نمونه‌هاي عادتي رفتار، هوا و هوس‌ها، هدف‌هاي طويل مدت، تعيين شرايط اجتماعي و يا شخصي است که براي تأمين امنيت خاطر فرد لازم است. شيوه‌ي زندگي فرضياتي است که در آن نحوه‌ي تفکر، احساسات، ادراکات، رويا‌ها و غيره مطرح هستند. شيوه‌ي زندگي نوع خاص واکنش فرد در برابر مواضع و مشکلات زندگي است(شفيع آبادي، 1389).
4ـ خود آگاهي53: آدلر با فرويد در مورد وجود “ضمير نيمه هشيار” و “ضمير ناخودآگاه” مخالف است و همه‌ي اهميت را به “خودآگاه” مي‌دهد و عقيده دارد که انسان از اعمال خود، آگاهي دارد و مي‌تواند با خودنگري(درون نگري) بفهمد که چرا رفتار وي آن گونه است که هست. به عبارت ديگر آدمي مي‌داند که چه مي‌کند، چرا مي‌کند و هدف او چيست. آدمي مي‌تواند هدفي را پيش رو داشته و براي رسيدن به آن کوشش کند و راه رسيدن به هدف ها را آگاهانه برگزيند. در واقع انکار نيمه‌آگاه و ناخودآگاه و ترديد آدلر نسبت به اهميت جنسيت در نظريه‌ي فرويد بود که سبب اختلاف ميان آن‌ها و پايان بخشيدن به همکاري گرديد(کريمي، 1384).
5ـ علايق اجتماعي: تلاش براي برتر و بهتر شدن، در ابتدا بر اساس نياز به غلبه بر احساس حقارت در خود فرد قرار دارد. به هر حال زماني که فرد سالم به خود ‌‌برتر‌‌بيني برسد، انگيزه‌ي تکامل و کمال و توجه به رفاه و آسايش ديگران و توجه به انجمن‌ها و موسسات اجتماعي گسترش مي‌يابد. آدلر علاقه‌ي اجتماعي را نه تنها به عنوان يک ويژگي شخصيتي در نظر مي‌گيرد بلکه آن را به عنوان هدف درماني براي کساني که خواهان کمک درماني هستند در نظر گرفت(راس، 1992).
6ـ غايت و هدف زندگي: آدلر بر خلاف فرويد شکل‌دهي رفتارها را ناشي از هدف‌هاي انسان مي‌داند يعني رفتار انسان را تابع هدف‌هايي مي‌داند که در پيش روي او قرار دارد. البته او مانند فرويد از اهميت گذشته آدمي و تأثيري که در گذشته‌ي شخص بر خود او دارد غافل نيست اما معتقد است که گذشته حدود صحنه عمل را نشان مي‌دهد و اين آينده است که چگونگي عمل بازيگران را در اين صحنه معين مي‌کند(کريمي، 1384).
7ـ خود خلاق54: بر خلاف فرويد که رفتار را نتيجه‌ي نيرو هاي ناهشيار مبهم مي‌دانست و يا بر خلاف يونگ که مي‌گفت: تجارب اوليه‌ي زندگي کنترل کننده و تعيين کننده چگونگي رفتار ما هستد، آدلر خاطر نشان کرده است که ما قادر هستيم هشيارانه اعمال و اهداف مان را انتخاب کنيم. آدلر چنين توانايي انتخابي را خود خلاق ناميد که هشيارانه بوده و در هسته‌(مرکز) شخصيت قرار دارد(راس، 1992).
8ـ ترتيب تولد55: آدلر اولين روان شناسي بود که به اهميت ترتيب تولد بر روي شکل‌گيري شخصيت تأکيد نمود. به اعتقاد وي کودکان اول با کودکان ميانه و کودکان ميانه با کودکان آخر تفاوت دارند. او معتقد بود کودکان اول توجه زيادي از والدين دريافت مي‌کنند و لذا به سمت کودکان وابسته گرايش دارند. وقتي کودک دوم متولد مي‌شود کودکان اول احساس مي‌کنند فردي ديگر در کسب توجه والدين با آنان شريک شده است بنابراين کودکان اول احساس حقارت بيشتري را تجربه مي‌کنند. او اعتقاد دارد که در بين آنها کودکان نوروتيک و داراي مشکل بيشتر يافت مي‌شوند. کودکان ميانه که بعد از کودکان اول قرار مي‌گيرند وضعيت بهتري دارند، اين کودکان تلاش بيشتري براي برتري دارند و در مقايسه با کودکان اول به رقابت بيشتري مي‌پردازند و احتمالاً از استقلال بيشتري برخوردارند. کودکان آخر نيز مانند کودکان اول به وابسته بودن گرايش بيشتري دارند زيرا از سوي همه اعضاي خانواده مورد توجه قرار مي‌گيرند و وابسته بار مي‌آيند. پژوهش‌هايي که در ارتباط با ترتيب تولد و ويژگي‌هاي شخصيتي به عمل در آمده است در همه موارد نظر آدلر را مورد حمايت قرار ندادند(دارابي، 1384).

3ـ2ـ2 ديدگاه هاي رفتاري :
مکتب رفتارگرايي56 بر اساس مفاهيم يادگيري57 بنا شده است و بانيان اصلي آن فيزيولوژيست معروف روسي ايوان پاولف58 و روان‌شناس آمريکايي جان.بي.واتسون59 بوده‌اند. البته افراد ديگري نيز مانند وي.ام.بکتريف60، ادوارد ثرندايک، کلارک هال61، ادوارد تولمن62 و بالأخره بي.اف.اسکينر63 در پايه‌گذاري اين مکتب سهم به سزايي داشته‌اند(شاملو، 1382).
ـ نظريه واتسون: ايوان پاولف، فيزيولوژيست بزرگ روسي در سال‌هاي بين 1906 تا 1927 ميلادي به اکتشاف بسيار ارزنده‌اي در زمينه انعکاس‌هاي شرطي دست يافت از آن جمله مي‌توان از کشف نوعي يادگيري نام برد که يادگيري شرطي کلاسيک64 ناميده مي‌شود(شاملو، 1382). عده‌اي از روان‌شناسان آمريکايي جريان شرطي‌شدن کلاسيک را اساس تدوين يک مکتب روان‌شناسي علمي، عيني و آزمايشگاهي قرار دارند. رهبر و پيشرو اين روان شناسان جان.بي. واتسون بود که در فاصله‌ي سال‌هاي 1916 تا 1925 رهبري اين نهضت را عهده دار شد. اعتقاد او بر اين بود که روان‌شناسي بايد از قلمرو نظريات و روش‌هاي ذهني، درون‌نگري و عقايد خصوصي بيرون بيايد و ضمن تعريف دقيق پديده‌هايي که با آن سروکار دارد از نظريات و روش‌هاي علوم طبيعي براي بررسي اين پديده‌ها استفاده کند. به همين دليل واتسون در اولين قدم روان‌شناسي را علم تحقيق در رفتار تعريف کرد. او مکتب خود را بيهوريسم نام نهاد که در فارسي به مکتب رفتار گرايي معروف شده است(شاملو، 1382).
به طور خلاصه مي‌توان گفت، واتسون ادعا کرد که کل رفتار يا شخصيت انسان از يادگيري است. واتسون همانند بسياري از رفتارگرايان آن زمان معتقد بود که نوزاد به صورت يک لوح سفيد يا صفحه‌ي خالي در انتظار نوشته شدن چيزي بر روي آن از طريق تجربه‌هاي يادگيري است(هافمن و همکاران، 1997).
ـ نظريه يادگيري عاملي اسکينر: بي.اف.اسکينر يکي از بزرگ‌ترين رفتارگرايان معاصر است که به زعم بسياري از روان‌شناسان به طرز تفکر علمي و غير علمي درباره موجودات زنده و به خصوص انسان تأثيرات عميق و وسيعي گذاشته است. او در سال 1904 در آمريکا به دنيا آمد، پس از ساليان دراز تحصيل و تحقيق در رشته روان‌شناسي و به ويژه رفتار شناسي به اين نتيجه رسيد که رفتارهاي انسان عمدتاً بر اساس يادگيري به وجود مي‌آيند و بر اثر يادگيري هم تغيير مي‌کنند. يعني آنچه را که ما روان مي‌ناميم و اسکينر رفتار بشر مي‌خواند، أعم از دانش، بينش، زبان، مهارت‌ها، ارزش‌ها، خصوصيات شخصيت و همچنين خود شخصيت همگي از طريق آموختن شکل مي‌گيرند و تکامل مي‌يابند. بنابراين شناخت يا کشف قوانين يادگيري، کليد شناخت رفتار انسان است. با شناخت اين قوانين مي‌توان رفتار انسان را توصيف، توجيه، پيش‌بيني و کنترل کرد و حتي آنرا تغيير داد. اسکينر بر اساس کشفيات و نظريات پاولف، واتسون و ثورندايک به اين نتيجه رسيد که تقريباً تمام رفتارهاي انسان تحت تسلط و نفوذ عوامل تقويت کننده‌ي محيط به وجود مي‌آيند يا تغيير مي‌پذيرند(شاملو، 1382). بنابراين به نظر اسکينر، مطالعه شخصيت شامل کشف طرح منحصر به فرد روابط بين رفتار يک جاندار و پي‌آمدهاي تقويت کننده‌ي آن است. به اين ترتيب او با مطالعه ويژگي‌هاي روح فرض شده‌ي دروني(شخصيت) که به نظر مي‌رسد رفتار فرد را بر مي‌انگيزد مخالف است(هجل و زيگلر، 2000). اسکينر مي‌گويد اگر شما کمرو هستيد و از نزديک شدن به ديگران واهمه داريد، به اين علت است که شما در نتيجه‌ي تعامل‌هاي پيشين با اعضاي خانواده، دوستان، معلمان و ديگران ياد گرفته‌ايد که به اين طريق رفتار کنيد. شخصيت دقيقاً يک پديده‌ي بيروني و قابل مشاهده است که ريشه‌هاي زيستي يا دروني آن کم يا هيچ است(هافمن و همکاران، 1997).

4ـ2ـ2 ديدگاه انسان گرايي:
نظريه انسان‌گرايي65 در دهه‌ي 1950 تا اندازه‌اي به عنوان واکنشي عليه نظريه‌هاي رفتارگرايي و روانکاوي نمايان شد. اتهامي که به اين نظريه‌ها وارد شده اين است که آن‌ها انسانيت‌زدايي کرده‌اند(ويتن، 2002). نظريه‌هاي انسان‌گرايي، شخصيت را از درون به بيرون مطالعه و بر تجربه‌هاي دروني احساس‌ها و افکار و ارزش بنيادي موجود انساني تأکيد مي‌کنند. از ديدگاه انسان‌گرايي افراد اساساً خوب هستند(يا حدأقل خنثي) و سايق مثبتي به سوي خودشکوفايي دارند(هافمن و همکاران، 1997).

5ـ2ـ2 نظريه کارل راجرز:
راجرز ساختار

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید