ندارد: عشق دلسوزانه و عشق شهواني. عشق دلسوزانه، مشخصه اش احترام متقابل، دلبستگي، عاطفه و اعتماد است. عشق دلسوزانه معمولاً در فضايي از احساس، درک متقابل و احترام مشترک براي يکديگر، رشد مي يابد. مشخصه عشق شهواني، هيجان شديد، جاذبه جنسي، اضطراب و عاطفه است. هنگامي که به اين هيجانات شديد از سوي مقابل نيز پاسخ داده شود، فرد احساس خوشحالي و ارضا مي کند. امّا عشق يک سويه به احساس ياس و نوميدي و افسردگي مي انجامد. به عقيده هاتفيلد، عشق شهواني، عشقي گذرا است و معمولاً بين ? تا ?? ماه بيشتر دوام نمي آورد. به گفته هاتفيلد، عشق شهواني هنگامي که انتظارات فرهنگي مشوق عاشق شدن باشد، يا هنگامي که فردي با ايده هاي پيش پنداشته شما در مورد معشوق ايده آل مطابقت داشته باشد و يا هنگامي که حضور فرد ديگري باعث افزايش تحريک فيزيولوژيکي شما گردد، برانگيخته مي شود. عشق شهواني ايده آل، سپس به عشق دلسوزانه که بسيار بادوام تر است منجر مي گردد. با وجودي که اغلب مردم در جستجوي رابطه اي هستند که امنيت و پايداري عشق دلسوزانه و شدت و حدت عشق شهواني را يک جا در خود داشته باشد، امّا به عقيده هاتفيلد چنين رابطه اي بسيار نادر است(گنجي، 1380).
نظريه مثلثي عشق (نظريه اشترنبرگ( :
رابرت اشترنبرگ، روان شناس، نظريه مثلثي عشق را ارائه کرده است. او سه مولفه را براي عشق در نظر گرفته است: صميميت (رابطه نزديک)، ميل جنسي و تعهد. ترکيبات مختلف از اين سه مولفه به انواع مختلفي از عشق مي انجامد. براي مثال، ترکيب صميميت (رابطه نزديک) و تعهد به عشق دلسوزانه و ترکيب ميل جنسي و رابطه نزديک به عشق شهواني مي انجامد. به گفته اشترنبرگ، رابطه اي که بر مبناي دو يا بيشتر از اين عناصر بنا شده باشد، بادوام تر از عشقي است که تنها بر اساس يکي از اين مولفه ها باشد. اشترنبرگ از واژه “عشق کامل” براي توصيف عشقي که از ترکيب هر سه مولفه، يعني رابطه نزديک، ميل جنسي و تعهد به وجود آمده باشد، استفاده کرده است. به عقيده اشترنبرگ، هر چند اين نوع عشق، قوي ترين و بادوام ترين نوع عشق است ولي بسيار نادر مي باشد (پاتو، 1381).
2-1-4- رضايت از زندگي زناشويي :
بر طبق تعريف، رضايت زناشويي حالتي است که طي آن زن و شوهر از ازدواج با يکديگر و با هم بودن احساس شادماني و رضايت دارند (مير احمدي زاده و همکاران، 1382). وينچ2 و همکاران او (1974) معتقدند که رضايت زناشويي انطباق بين وضعيت موجود و وضعيت مورد انتظار است. طبق اين تعريف رضايت زناشويي زماني محقق مي گردد که وضعيت موجود در روابط زناشويي با وضعيت مورد انتظار فرد منطبق باشد. هم چنين اليس3 (1989) بيان مي کند که رضايت زناشويي احساسات عيني از خشنودي، رضايت و لذت تجربه شده توسط زن يا شوهر است هنگامي که همه جنبه هاي ازدواج شان را در نظر مي گيرند (سليمانيان، 1373).
شواهد روز افزوني نشان مي‏دهند که چگونه شيوه ادراک، تفسير و ارزيابي زوج ها از يکديگر و از روابط شان مي‏تواند بر کيفيت ارتباطي آنان موثر واقع شود(اپسين20، 2000). براساس نظريه‏هاي شناختي بک21‏ (1976)و اليس‏22 (1962)در مورد رفتار سازش نايافته، 5 طبقه از پديده‏هاي‏ شناختي، نقش مهمي در پديدآيي و تداوم نابهنجاري‏ زناشويي دارند. در همين راستا، براي دستيابي به يک‏ روي‏آورد نظام دار پنج نوع مولفه شناختي را در زوج ها، بررسي کرده‏اند(بوکام‏23، 1996)، اين‏ دسته‏بندي مبتني بر مرور ادبيات پژوهش تجربي، باليني‏ و نظري شناختي اجتماعي است(نقل از فيسک و تايلور24، 1991):
اين پنج مولفه عبارتند از:
1- توجه انتخابي‏: تمرکز بر برخي از جنبه‏هاي‏ ارتباطي و رفتار همسر.
2- اسنادها: تفسير و سبک اسنادي معين براي وقايع‏ زناشويي و رفتار همسر.
3-انتظارها: پيش‏بيني درباره ي آينده و حيطه‏هاي‏ خاص رابطه زناشويي.
4-مفروضه‏ها: باورهايي در مورد واقعيت و کارکرد رابطه(براي مثال زوج ها چگونه رفتار مي‏کنند؟)
5- معيارهاي ذهني: باورهايي در مورد اين که روابط فرد و همسرش چگونه بايد باشد.
نيسبت‏ و راس(1980)و سيلر(1984) مولفه‏هاي‏ شناختي را “ساخت هاي شناختي” و ساخت هاي دانش” يا “روان‏بنه‏ها” ناميده‏اند که تجسم هاي دروني‏سازي شده ي اصول و قواعد زندگي در افرادند. از طريق اين‏ اصول و قواعد است که افراد مي‏توانند اشخاص و رويدادها را طبقه‏بندي کرده، مشکلات را حل نموده، ميزان جايز و مناسب بودن هر واقعه را ارزيابي کنند (بوکام25 و همکاران، 1989).
تنوع فرهنگ در نقش هاي زناشويي بر باورهاي اساسي فرد درباره ويژگي هاي ارتباط هاي زناشويي موثر است. و فقدان‏ دانش درباره ي چنين تاثيري زوج درمان گران را در زمينه‏ سنجش مداخله‏هاي مبتني بر فرهنگ محدود مي‏کند (اپستين26 و ديگران، 2005).
مرزها: نخستين حيطه ارتباطي، مرزهايي است که‏ زوج ها آن ها را مناسب مي‏دانند؛ مرزها شامل ميزان کارکرد مستقل در برابر ميزان مشارکت بين همسران است(براي‏ مثال ساعاتي را که با يکديگر مي‏گذرانند، ميزان خود افشاگري، ميزان فعاليت ها و رغبت هاي مشترک). بنابراين، همسراني که به داشتن مرزهاي مستحکم بين شخصي‏ اعتقاد دارند، به کارکرد مستقل علاقه‏مندند. در حالي که‏ افرادي که به مرزهاي سست اعتقاد دارند، خواستار وابستگي‏ و پيوند بين شخصي بيشتر در دامنه‏هاي متنوع کارکرد روزانه‏شان هستند. اين تعريف با مفهوم‏سازي ساختاري‏ مينوچين27‏ (1974)از کارکرد خانواده هم خواني دارد. از ديدگاه اين مولف، رابطه زناشويي سالم نيازمند مرزهاي‏ نفوذپذير بين همسران است ولي چنان چه مرزهاي بين‏ همسران بسيار مستحکم يا بسيار سست باشد، امکان‏ بالقوه تنش و ناکارآمدي به وجود مي‏آيد. افزون بر اين، باس28 (1983)بر اين باور است که عقايد مبهم و مشکل‏زايي‏ که زوج ها در مورد مرزهاي مطلوب بين شخصي دارند، ممکن است منجر به تنيدگي زناشويي عمده‏اي شود. مشکلات مربوط به مرزها در روابط ناکارآمد، در ساير روي‏آوردهاي نظري در مورد زوج درمان گري و خانواده‏ درمان گري هم مطرح شده است؛ مثل روي‏آورد نمادي- تجربي روبرتو29 (1991). بررسي هاي تجربي نشان داده‏اند که سطوح بالاتر سازش‏يافتگي ارتباطي با وابستگي و پيوند بيشتر(مرزهاي سست‏تر)بين همسران همبستگي‏ دارد(بوکام و ديگران، 1996).
قدرت و مهارگري: اين حيطه به معيارهاي قدرت- مهارگري که زن و شوهر معتقدند بايد طبق آن ها عمل‏ کنند، اختصاص دارد. بر اهميت ميزان تاثير هر يک از همسران بر فرايند تصميم‏گيري و به ويژه تصميم‏گيرهايي‏ که جنبه‏هاي مختلف زندگي زوج ها را تحت تاثير قرار مي‏دهند، تاکيد کرده‏اند. افزون بر اين، در روي‏آوردهاي متفاوت‏ درمان گري مانند خانواده درمان گري راهبردي و خانواده درمان گري ساختاري، حيطه ي قدرت-مهارگري در پويايي‏ روابط صميمانه اهميت ويژه‏اي دارد. مقياس معيارهاي‏ ارتباطي اپستين و همکاران(2005)معيارهايي را در خصوص ميزان مهارتي که هر يک از همسران بايد بر نتيجه تصميم‏گيري اعمال کنند بررسي کرده است. معيارهاي مربوط به حيطه قدرت-مهارگري عبارتند از اعتقاد فرد در مورد ميزان انعکاس عقايد و خواسته‏هاي‏ طرفين در تصميم‏گيري در مقابل اعتقاد به تسلط ديدگاه هاي او برطرف مقابل(بوکام و ديگران، 1996).
سرمايه‏گذاري: سومين حيطه ارتباطي مربوط به‏ اعتقاد هر همسر به ميزان سرمايه‏گذاري‏اي است که بايد در روابط زناشويي از جانب طرفين اعمال شود. سرمايه‏گذاري‏ به ميزان مشارکت هر همسر در رابطه اشاره دارد(رفتارهايي‏ که کيفيت ازدواج را ارتقا مي‏دهند يا از رابطه پشتيباني‏ مي‏کنند). بررسي هاي تجربي از الگوي مبادله اجتماعي‏ در مورد ازدواج، حمايت کرده‏اند. در اين الگو، رضايت مندي ارتباطي با رفتارهاي مثبت و منفي عاطفي و علمي‏اي که بين همسران رد و بدل مي‏شود، همبستگي‏ دارد(بوکام و ديگران، 1996).
2-1-4-1- نظريه هاي مرتبط با نارضايتي از زندگي زناشويي :
نظريه روان پويايي و ارتباط شي:
ديدگاه کلاسيک روان پويشي که منبعث از الگوي روان کاوي فرويد است، مشکلات زناشويي را پيامدهاي مشکلات درون رواني همسران مي داند(دهقاني و دهقاني، 1375). يکي از ديدگاه هاي معاصر روان پويشي، نظريه روابط فردي است. برطبق اين ديدگاه اشخاصي که در ازدواج به يکديگر مي پيوندند، هرکدام ميراث رواني يکتا و جداگانه اي را وارد آن رابطه مي کنند. هر کدام داراي تاريخچه اي شخصي، يک شخصيت بي همتا و مجموعه اي از افراد دروني کرده و مخفي هستند که آن ها را در تمامي تبادلاتي که متعاقبا با يکديگر خواهند داشت دخالت مي دهند. روابط زناشويي مسئله دار و ناآرام تحت تاثير درون فکني هاي آسيب زا يعني اثرات يا خاطرات مربوط به والدين يا ساير اشخاص قرار دارد. اين درون فکنده ها حاصل روابطي هستند که هر همسر در گذشته با اعضاي نسل قبلي داشته و اينک در درون او لانه کرده است(برواتي و همکاران، 1382). يکي از نظريه پردازان اين رويکرد، جيمز فرامو، معتقد است که معمولا مشکلات خانوادگي ريشه در نظام خانوادگي گسترده دارد. ماهيت و کيفيت رابطه زناشويي به خانواده پدري زن و شوهر و خصوصا به اين که تا چه حد تعارضات خانواده هاي آن ها حل شده باشد بستگي دارد(دهقاني و دهقاني، 1375).

نظريه هاي رفتاري:
بر طبق مدل تبادل رفتار، اختلاف هاي زناشويي تا حد زيادي پي آيند ميزان تقويت و يا تنبيه اعمال شده ازطرف زوجين نسبت به هم و هر رابطه تقويت و تنبيهي که هر زوج از خود نشان مي دهد در نظر گرفته مي شود. در درمان زناشويي رفتاري که بر اساس ترکيبي از نظريه يادگيري اجتماعي و نظريه مبادله اجتماعي است، فرض مي شود که افراد با يک سري نيازها يا انتظارات براي تقويت کننده ها(فوايد)وارد ازدواج مي شوند که اين انتظارات در سنين کودکي در آن ها شکل گرفته است. هنگام انتخاب همسر فرد سعي دارد رابطه اي ايجاد کند که حداکثر فايده و حداقل هزينه را در برداشته باشد. هنگامي که فوايد رابطه انتظارات را برآورده نکنند يا نسبت هزينه به سود بالا باشد اختلاف رخ مي دهد. در مراحل اوليه رابطه، تضادها معمولا با پذيرش يا اجتناب پوشانده مي شوند ولي اگر زوجين مهارت هاي ارتباطي خوب يا مهارت هاي حل اختلاف نداشته باشند، اختلافات بالا رفته و به صورت پيچيده درمي آيند. با زياد شدن تعداد دفعات اختلافات، سازگاري زناشويي مختل شده و رضايت کمتري از رابطه خواهند داشت(رحمت الهي و همکاران، 1384).
نظريه هاي شناختي:
طبق نظريه منطقي-هيجاني اليس، آشفتگي يک زوج به طور مستقيم به اعمال طرف ديگر يا شکست هاي سخت زندگي مربوط نمي شود بلکه بيشتر به دليل باور و عقيده اي است که اين زوج در مورد چنين اعمال و شکست هايي دارد. اليس مدعي است، تفکر غير منطقي که ويژگي آن عبارتست از اغراق زياد، انعطاف ناپذيري بي جا، غير عقلاني و به ويژه مطلق گرايي در بسياري موارد تواما به نوروز فردي و اختلال ارتباطي مي انجامد. بنابراين، باورهاي غير منطقي به اختلال هاي فردي منجر مي شود و باعث نارضايت مندي هاي بي اساس در حيطه زناشويي مي گردد. آرون بک، سردمدار شناخت درماني، معتقد است که مهم ترين علت مشکلات زناشويي و روابط انساني، سوءتفاهم و خطاهاي شناختي و افکار اتوماتيک است. به اعتقاد او تفاوت در نحوه نگرش افراد باعث بروز اختلافات و پيامدهاي ناشي از آن مي شود. هم چنين او معتقد است که يکي از مهم ترين علل اختلافات زناشويي، انتظارات متفاوت زن و شوهر از نقش يکديگر در خانواده است. اغلب زوج ها درباره دخل و خرج خانواده، نگه داري فرزندان، فعاليت هاي اجتماعي، گذراندن اوقات فراغت و تقسيم کار در خانواده باورهاي متفاوتي دارند (قراچه داغي، 1382).
نظريه هاي سيستمي:
در نظريه

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید