باشند) يا حتي ممکن است تا حدي غيراجتماعي يا مردم‌گريز جلوه کنند. استقلال فرهنگي و محيطي دارند. اين‌ افراد براي کسب رضايت واقعي به ساير افراد يا تاييد فرهنگ عمومي وابسته نيستند، بلکه به توسعه شخصي و رشد پيوسته با توجه به استعدادها و منابعي که در دسترس دارند تکيه دارند. معناي زند‌گي آن ها در اين کلمات خلاصه مي‌شود: “تصميم‌گيري شخصي”، “حکومت شخصي بر زند‌گي خود”، فردي فعال و موثر و مسؤول داراي نظمي خودانگيخته بودن (در برابر مفلوک و منتظر دستور يا نظر ديگران بودن) داراي سيستم اخلاقي شخصي هستند که دروني و از قدرت يا نفوذ بيروني مستقل است. به شدت اخلاق‌گرا هستند و به خوبي مفاهيم “وسيله”، “هدف” و “وسيله هاي لازم براي رسيدن به هدف” را درک مي‌کنند و براي آن ها وزن‌هاي اخلاقي خودسنجيده دارند. هم چنين باورهاي اخلاقي اين افراد معمولا با باورهاي اخلاقي متداول فرق مي‌کند. روحيه طنز فلسفي ولي غيربرخورنده دارند. آن ها معمولا به لطيفه‌هايي که براي گروهي از مردمان آزار دهنده است نمي‌خندند (مگر اين که نوعي قرارداد يا رسم باشد که در يک لحظه خاص تصميم به تبعيت از آن بگيرند). آن ها مي‌توانند ديگران و از جمله خودشان را به باد طنز بگيرند، به خصوص وقتي احمق باشند يا بخواهند بزرگ باشند در حالي که کوچک‌اند. آن ها معمولا به سوي طنز هوشمندانه متمايل هستند. داراي قوه تمييز و تشخيص هستند و مي‌توانند همه چيز را به صورت بي‌طرفانه (بدون حب يا بغض) بنگرند. به نظريه مازلو انتقادات مهمي هم وارد است. مثلا گروهي بر اين باورند که نيازهاي اساسي انسان خطي و سلسه‌مراتبي نيستند و اجزاي تغيير ناپذير هستي انسان‌اند(ميکائيلي، 1389).
2-1-3- عشق :
اگر چه تعريف دقيق کلمه “عشق” کار بسيار سختي است و مستلزم بحث‌هاي طولاني و دقيق است، اما جنبه‌هاي گوناگون آن را مي توان از طريق بررسي چيزهايي که “عشق” يا “عاشقانه” نيستند تشريح کرد. عشق به عنوان يک احساس مثبت (و شکل بسيار قوي “دوست داشتن”) معمولا درنقطه مقابل تنفر (يا بي احساسي محض) قرار مي گيرد و در صورتي که درآن عامل ميل جنسي کم رنگ باشد و يک شکل خالص و محض رابطه رمانتيک را متضمن باشد، با کلمه شهوت قابل قياس است؛ عشق در صورتي که يک رابطه بين فرد وديگر افراد را توصيف کند که درآن زمزمه‌هاي رمانتيک زيادي وجود دارد در مقابل دوستي و رفاقت قرار مي گيرد ؛ با وجود آن که در برخي از تعاريف “عشق” بر وجود رابطه دوستانه بين دو نفر در بافت‌هاي خاص تاکيد دارد(عابدين زاده و تقي نيا، 1377).
“عشق” در معناي عام خود بيشتر به وجود رابطه دوستانه بين دونفر دلالت دارد. عشق معمولا نوعي توجه واهميت دادن به يک شخص يا شي است که حتي گاهي اين عشق محدود به خود نمي شود (مفهوم خودشيفتگي) با اين وجود در مورد مفهوم عشق نظرات متفاوتي وجود دارد. عده‌اي وجود عشق را نفي مي کنند. عده‌اي هم آن را يک مفهوم انتزاعي جديد مي‌دانند و تاريخ “ورود” اين واژه به زبان انسان ها و در واقع اختراع آن را طي قرون وسطي يا اندکي پس از آن مي‌دانند که اين نظر با گنجينه باستاني موجود در زمينه عشق و شاعري در تضاد است. عده ديگري هم مي‌گويند که عشق وجود دارد و يک مفهوم انتزاعي هم نيست، اما نمي توان آن را تعريف کرد و در واقع کميتي معنوي و متافيزيک است. برخي از روان شناسان اعتقاد دارند که عشق عمل به عاريه سپردن “مرزهاي خودي” يا “حب نفس ” به ديگران است. عده‌اي هم سعي دارند عشق را از طريق جلوه‌هاي آن در زندگي امروزي تعريف نمايند(نوري و همکاران، 1385).
2-1-3-1- تقسيم بندي انواع عشق :
اروس12: عشق شهواني – عـشق بـه زيبايي – فاقد منطق – عشق فيزيكي كه به واسطه جذابيت و كشش هاي جسماني و يا ابراز آن به طور فيزيكي نمايان مي گردد -همان عشق در نگاه اول – با شدت آغاز شده و به سرعت فروكش مي کند.
لودوس13: عـشق تـفنني – ايـن عشـق بـيـشتـر مـتعلق به دوران نوجواني مي باشد – عشق هاي رمانتيك زودگذر – لودوس ابراز ظاهري عشق مي باشد – كـثرت گرا نسبت به شريك عشقي – به اصطلاح فرد را تا لب چشمه برده و تشنه بازمي گرداند -رابطه دراز مدت بعيد به نظر مي رسد.
فيلو14: عشق بـرادرانـه – عـشـقـي كـه مبتني بر پيوند مشترك مي باشد -عـشقي كـه بـر پـايـه وحـدت و هـمـكاري بـوده و هـدف آن دسـت يـابي بـه منافع مشترك مي باشد.
استورگ15: عشق دوستانه – وابسته به احترام و نگراني نسبت به منافع مـتقابل – در اين عشق همنشيني و همدمي بيشتر نمايان مي باشـد – صـمـيـمـانـه و متعهد- رابطه دراز مدت است – پايدار و بادوام – فقدان شهوت.
پراگما16: عشق منطقي – اين مختص افرادي است كه نگران اين موضوع مي باشند كه آيا فرد مقابلشان در آينده پدر يا مادر خوبي براي فرزندان شان خواهند شد؟ عشقي كه مبتني بر منافع و دورنماي مشترك مي باشـد – پاي بند بـه اصـول مـنـطـق و خردگرا مي باشد – همبستگي براي اهداف و منافع مشترك.
مانيا17: عشق افراطي – انحصارطلب، وابسته و حسادت برانگيز – شيفتگي شديد به معشوق – اغلب فاقد عزت نفس -عدم رضايت از رابطه – مانند وسوسه مي ماند و مي تـواند بـه احساسات مبالغه آميز و افراطي منجر گردد – عشق دردسر ساز – عشق وسواس گونه.
اگيپ18: عشق الهي – عشق فداكارانه و از خودگذشته-عشق نوع دوستانه (تمايل انجام دادن كاري براي ديگران بدون چشم داشت) – عشق گران قدر(احمدي، 1384).
2-1-3-2- عناصر اساسي عشق :
نثار کردن، دلسوزي، احساس مسؤوليت، احترام و دانايي. عشق عبارت است از رغبت جدي به زندگي و پرورش آن چه بدان مهر مي ورزيم. آن جا که اين رغبت جدي وجود ندارد، عشق هم نيست. جوهر عشق رنج بردن براي چيزي و پروردن آن است، يعني عشق و رنج جدايي ناپذيرند. آدمي چيزي را دوست مي دارد که براي آن رنج برده باشد، و رنج چيزي را براي خود هموار مي کند که عاشقش باشد. احساس مسؤوليت به معناي واقعي آن، امري کاملا” ارادي است؛ پاسخ آدمي است به احتياجات يک انسان ديگر، خواه اين احتياجات بيان شده باشد، يا بيان نشده باشد. احساس مسؤوليت کردن يعني آمادگي براي بيان کردن. اگر جز مهم عشق يعني احترام وجود نداشته باشد، احساس مسؤوليت به آساني به سلطه جويي و ميل به تملک ديگري سقوط مي کند. منظور از احترام ترس و وحشت نيست؛ بلکه توانايي درک طرف، آن چنان که وي هست و آگاهي از فرديت بي همتاي اوست. احترام، يعني علاقه به اين مطلب که ديگري آن طور که هست بايد رشد کند و شکوفا شود. رعايت احترام ديگري بدون شناختن ديگري ميسر نيست. ما خود را مي شناسيم و با اين وجود خود را نمي شناسيم. ما هم نوعان خود را مي شناسيم و با وجود اين آن ها را نمي شناسيم، زيرا که ما شي نيستيم و هم نوع ما نيز شي نيست. هرچه بيشتر به عمق هستي خود و ديگري پي ببريم، بيشتر گمراه مي شويم. با وجود اين خواه ناخواه آرزو مي کنيم که به راز روح بشر پي ببريم و به دروني ترين کانون هستي او نفوذ کنيم. راه هايي وجود دارد براي شناختن، يکي از اين راه ها راهي مايوس کننده است و آن تسلط کامل بر ديگري، تسلطي که او را وادار کند هرچه ما مي خواهيم انجام دهد، هرچه ما مي خواهيم حس کند، هرچه ما مي خواهيم فکر کند؛ تسلطي که او را به يک شي تبديل مي کند. آخرين درجه ي کوشش براي شناختن را در اوج ساديسم، يعني ميل به رنج دادن و توانايي آزار رساندن به ديگري مي توان ديد. در اين حالت با شکنجه دادن ديگري، او را وادار مي کنيم که حين زجر کشيدن راز خود را فاش کند. راه ديگري که ما را به سوي آگاهي از اين راز هدايت مي کند عشق است. عشق عبارت است از نفوذ فعالانه در شخص ديگر. عشق تنها راه دانستن است، که در حين وصل به تمناي من جواب مي دهد. در حين عشق ورزيدن و نثار کردن خود، در حين نفوذ در شخص ديگر، خود را مي يابيم، خود را کشف مي کنيم، هم او هم خود را کشف مي کنيم و انسان را کشف مي کنيم(اريک فروم، ترجمه سلطاني، 1370).
2-1-3-3- نظريه هاي عشق :
عشق از جمله پديده هايي است که بسيار با تمايلات روحي ورواني انسان آميخته است و انسان هرچه را که نتوانسته، در روابط عشق گونه جا داده است. در جامعه شناسي، عشق نيز چون ساير پديده هاي اجتماعي به صورت علمي مورد شناسايي وکنکاش قرار مي گيرد و نگاه روياگونه بشري از آن زدوده مي شود. در واقع “عشق” در جامعه شناسي آن ارتباط اجتماعي است که در همان حال که چهره وقيافه ي ديگري، شور و هيجان برمي انگيزد، عقل به همگوني شخصيت ها، مهر تاييد زند و ضرورت التزام فراهم سازي شرايط مطلوب براي رشد طرفين، در آن ارتباط احساسي جريان يابد( نويدنيا، 1381 ).
عشق از ديدگاه اريک فروم :
عشق از ديدگاه اريک فروم اين روان شناس وجامعه شناس بزرگ آلماني جايگاه بسيار والايي دارد . او عشق را نيروي فعال بشري مي داند . نيرويي که موانع بين انسان ها را مي شکند و آن ها را به هم پيوند مي دهد و باعث چيرگي انسان بر احساس جدايي و انزوا مي شود و در عين حال به او اين امکان را مي دهد که خودش وهم سازي شخصيتش را حفظ کند . عاشق ومعشوق يکي مي شوند ودر عين حال از هم جدا مي مانند . در ديد گاه او عشق چهار صفت اساسي دارد :
– دلسوزي : ( رغبت جدي به زندگي وپرورش آن چه بدان مهر مي ورزيم ).
– احساس مسؤوليت: ( پاسخ آدمي به احتياجات انسان، ديگر خواه بيان شده باشد يا بيان نشده باشد در واقع يعني توانايي وآمادگي براي پاسخ گفتن ).
– احترام: ( توانايي درک طرف مقابل آن چنان که هست و علاقه به اين که ديگري آن طور که هست رشد کرده و شکوفا شود ).
– شناخت : ( دلسوزي واحساس مسؤوليت بي شناخت کور خواهد بود و شناختي که با احساس بر انگيخته نشود خالي وميا ن تهي است ).
بنابراين حصول عشق فقط زماني ممکن است که دو نفر در کانون هستي خود با هم گفت و شنود کنند . يعني هريک بتواند خود را در کانون هستي ديگري درک وتجربه کند. عشقي که اين گونه درک مي شود مبارزه اي دائمي است رکود نيست بلکه حرکت است، رشد وباهم کار کردن است . حتي اگر بين دو طرف هماهنگي يا تعارض، غم ياشادي وجود داشته باشد، دربرابر اين حقيقت اساسي که هر دو طرف در کانون هستي خود، يکديگر را درک مي کنند و بدون گريختن از خود، احساس وصل و وحدت مي کنند، در درجه ي دوم اهميت قرار دارد. در واقع فقط يک چيز وجود عشق را اثبات مي کند : سرزندگي ونشاط هر دو طرف. در نهايت فروم عشق را هنري مي داند که تنها با تمرين به دست مي آيد ” تمرين انضباط، تمرکز و بردباري” . اما فقط و فقط علاقه ي شديد است که مي تواند انسان را بر اين هنر مسلط کند(اريک فروم، ترجمه سلطاني، 1370).
نظريه دوست داشتن در مقابل عشق (نظريه رابين) :
زيک رابين، روان شناس، عشق را متشکل از سه عنصر مي داند: دلبستگي، شرط محبت کردن و بودن با فردي ديگر(گنجي، 1380).
مدل رنگ هاي اصلي (نظريه جان لي)
جان لي در کتاب خود به نام “رنگ هاي عشق” که در سال ???? منتشر شد، انواع عشق را با رنگ هاي اصلي مقايسه کرده است. درست همان گونه که سه رنگ اصلي وجود دارد، جان لي سه سبک اصلي هم براي عشق قائل شده است. اين سه سبک عبارتند از: عشق به يک فرد ايده آل، عشق به عنوان يک بازي، عشق به عنوان دوستي. جان لي درادامه تشبيه خود مي گويد که همان گونه که سه رنگ اصلي با يکديگر ترکيب شده و رنگ هاي مکمل را به وجود مي آورند، اين سه سبک اصلي عشق نيز مي توانند با يکديگر ترکيب شده و ? سبک متفاوت و ثانويه عشق را به وجود آورند. براي مثال، ترکيبي از سبک هاي اول و دوم به عشق شيدايي يا عشق وسواسي مي انجامد(فيني و نولر19، 1996).
نظريه عشق دلسوزانه در مقابل عشق شهواني (نظريه هاتفيلد( :
به عقيده الين هاتفيلد، روان شناس، عشق دو نوع اصلي بيشتر

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید